نجم الدين ابو الرجاء قمى
171
تاريخ الوزراء ( فارسى )
غافل بود ، چون بر اين معما واقف شد ، و بدانست كه شمس الدين خطبهء استيناف وزارت مىكند ، « بث شكوى » نمود ، و اين دو بيت گفت و به سلطان فرستاد ، شعر : خصم ز بهر توليت خويش و عزل من * بفريفت خلق را به زر و سيم بىكران خصمم اگر به سيم و زر خويش واثق است * من بنده واثقم به خداى و خدايگان كار از دست شده بود . از كارگاه شعر او ، شعرى بيرون نيامد . كار او ، خود در وزارت نازل ( 149 ر ) بود ، در عزل به شعر چون مستقيم شدى ؟ در گرمابه ، كه مردم را به تابستان در آنجا رعده بودى ، در زمستان مىخواست كه عرق كند . آب بود كه در هاون مىكوفت ، شكر استعطاف او ، چون سركه ترش شده بود ، و درخت اميد او به سلطانى ، نه مثمر بود ، و نهچون بيد كه اگرچه مثمر نباشد ، بويا بود . فلك لعبتبازى ديگر مىنمود . از مايدهء قبول او تخمهاى حاصل شده بود . روز اقبال او چادر قيرگون در سركشيد . از قرعهء او جز يأس و خيبت برنمىآمد . فلك رنگى ديگر مىآميخت . در آن حال سلطان ، به شمس الدين ابو نجيب التفات ننمود ، كس به فارس فرستاد و تاج الدين ابو طالب را استدعا كرد ، و بر زبان ( ؟ ) امير الصيد شرف الدين گرد بازو به اصفهان آمد . جلال الدين اين قطعه گفت ، شعر : بعد هشتاد سال بوطالب * طالب صدر شد دگرباره تا به بىآلتى و به بىشرمى * بستاند ز خلق نان پاره ( 149 پ ) كى بود درخور وزارت شاه * آن شبان طلعت شبان كاره پير ظالم ، دوزخىتر از جوان باشد . آتش در هيمهء خشك ، بتر از آن افتد كه در هيمهء تر .